![]() |
![]() |
|
| گاه نوشت های مریم |
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:8 AM توسط مریم |
|
|
سوم اردی بهشت، روز اصفهان، شهر گنبدهای فیروزه ای بر همه ی ایرانیان مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:35 PM توسط مریم |
|
|
(مؤخّره) هو الطیف درود نخستین خطوط خاطرات سنه ی یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری خورشیدی را با یاد او آغاز می کنیم که اگر وجودمان مالامال از الطاف بیکرانش نبود، گمان نمی بریم کنون خطوطی بر این طومار تحریر می گشت. دیوم... درود خالصانه ی خویش را نثار یاران باوفایی می کنیم که در ایّام نبود ما همچنان بودند و با نوشته های خود ما را مسرور می نمودند، آرزومندیم که جملگی در سنه ی نو، نو شوند و عاری از کینه و بغض. علی ایّ حال اندک کینه نیز جایز است که... رطب خورده منع رطب چون کند؟ عنقریب که رفع کدورت حالیه شود شما را نیز به منع آن نصیحت خواهیم نمود.
و امّا... در ایّام غیبت چندین نوبه به تحریر وصف الحال خویش پرداختیم مع الوصف آن چه بروز نمود به مذاق حقیر خوش نیامد و به زباله دان تاریخ پیوست. به تدریج چنان شرح حال گویی ثقیل گشت که تحریر مجدد مستلزم تأملی عمیق می نمود، لیک فی الحال عزم جزم نموده ایم تا بر بی حالی و کم حوصلگی فائق آمده، شرح ماوقع بازگوییم. در سنه ای که گذشت خوشی و ناخوشی توأمان بود. نوروز را در محضر شاه عباس طی نمودیم. اوّلین سالی بود که جمعی به قوم و خویش نه چندان عریض و طویلمان پیوست و ما را از رخوت هر ساله سوا نمود؛ برج دیّوم سال بود که پس از شاید و بایدهای کثیر شروع به تحریر خاطرات نمودیم و با جمعی به مراوده آغازیدیم که به قول "سهراب" بهتر از آب روان بودند. رفقایی که ندیده محبتشان در دل نشست و کنون عمده سرورمان من باب آشنایی با ایشان است. در برج سیوم سال، ارتحال دیز (ertehal days) را در جلفا گذراندیم، در کنار رود ارس، جایی که تفاوت بین نژاد و زبان و فرهنگ و آیین را نهری معیّن می ساخت تنها کمی فراخ تر از زاینده رود. زاینده رودی که تشنه بود و مایه ی غمگینی اهالی نصف جهان. برج اوّل فصل گرما بود و ما در تب و تاب، البت نه به جهت گرما، که حرارت از وجودمان نشأت می گرفت تا در بزمی به سادگی دلهامان نوعروس و خان داداش را به خانه بخت راهی کنیم. و دو ماه در همین تب و تاب گذشت. در این احوال از مطربی غافل نماندیم و مایه ی نشاط دل را نیز فراهم آوردیم. برج سیوم از فصل دیوم رسید و نوعروس به خانه مان پاگذاشت. به طرفة العینی در عقب آن روزِ فرخنده، دستمان را از کار برکندند و عایدی ماهانه مان را به جیب خود کردند. و در عقب آن 6/6، زادروز حقیر و اخوی حاضر در خدمت نظام. در همان اثنا بود که ملتفت شدیم بخت با ما یار بوده و عجالتاً می توانیم به تحصیل علوم عالیه بپردازیم و از همان موقع بود که آمد و شدها آغازید. مواجب که تقلیل یافته بود و مخارج سر به ثریا نهاده بود؛ لیک لطف حق تعالی چونان گذشته با ما یار بود و تا حالا که به سنگی و صخره ای اصابت ننموده ایم. هر هفته اتول سواری می کردیم تا پایتخت و پس از دو روز مجدداً راهی خانه می شدیم. دریغ از غیبتی ولو یک روزه، آن چنان که به یمن تلبیس خلعت دانشجو، طویل ترین شب سال را نیز در اتول به سپیده رسانیدیم تا نعوذبالله مایه ی شرمساری جماعت دانشجو نگشته باشیم. روزگار سختی بود. آخر پاییز موقع چرتکه اندازی جوجه ها، عزیزی مجدّداً به جمعمان گروید، سر انجام اخوی از خدمت نظام فارغ گشت و به خانه مراجعت نمود... و همچنان ایّام گذشت. امتحانات آخر ترم را تحریر کرده، با شادی عزم خانه نمودیم، غافل از این که این رخصت استراحت، فرجه ی آغازی دشوارتر بود. برنامه که دستمان دادند فهمیدیم من بعد، عوض یک نوبه، هفته ای دو نوبه مجبور به طی طریق من باب تلمّذ بوده و غیر آن گریزی نیست. دوباره ممتنع را سهل کردیم و بر خود آسان گرفتیم که روا نبود دل پدر و مادر و اهالی منزل را شکستن. اندک اندک باب دوستی با همکلاسیان بازتر گردید و رفاقتی شکل گرفت. تا رسیدیم به... سال نو. حقیقتاً که اگر این سیزده روز سنه ی تازه نبود، در عنفوان جوانی پیر می شدیم و ناکام در طی طریق جان می سپردیم. سنه ی نو، مجال داد تا نفس تازه کنیم و بار دیگر بهار را در خدمت شاه عباس کبیر و نواده ی عالیقدرش روزگار بگذرانیم، که... چون ایّام ماضی، نوروز را در چهلستون به راهنمایی مسافران وطنی و فرنگی سپری نموده، حظّ مفرط بردیم از این همه زیبایی و شکوه. تنها در این میانه عنقریب بود که مجدّداً بدقول شده از تحریر خاطرات غافل بمانیم که الحمدلله از مظّان اتهام مبرّا گشتیم.
خوش باشید و بدرود پی نوشت: عکس فوق مربوط به کاخ چهلستون است و به هیچ عنوان هم تزئینی نیست بلکه توسط یکی از دوستان گرامی گرفته شده. پس این قدر نگید تصویر کاخ توی آب دیده نمی شه. خوب؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 8:57 PM توسط مریم |
|
|
انشاءالله برای نوروز بر می گردم و می نویسم. فعلاً که اصلاً نه نوشتنم میاد و نه چیزی برای نوشتن دارم. به امید خدا... هرچی هم که تو پیش نویسم ذخیره کرده بودم پاک کردم، چون اصلاً دوستشون نداشتم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 4:16 PM توسط مریم |
|
![]() به جهت عللی که قابل عرض نیست، این مطلب به دیار باقی شتافت! خوش باشید بدرود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:53 AM توسط مریم |
|
|
درود من بعد بازگشایی مکتب خانه ها و به پای درس استاد نشستن مجدّد حقیر، مشغولیات چنان زیاده کرد که شرمنده ی دوستان شده و به تنبل خانم (همان "تنبل بانو" در گویش جوانان امروزی) شهره گشتیم، لیک هر چه می کشیم از دست روزگار است که مجال از ما ستانده و به شدّت به جبرش گرفتار آمده ایم، علی ایّ حال صداقت به خرج داده و به اندک تنبلی خویش نیز اعتراف می نماییم. عنایت بفرمایید: اندک تنبلی! با این وجود قابل عرض است که حقیر در ایّامی که در غربت روزگار می گذراندم دستی به سر و روی این دفتر خاطرات کشیده و به تازه کردنش اقدام نمودم، مع الوصف آن چه تحریر نمودیم به یک باره از کف رفت. حوصله مان نیز دیگر برای تحریرِ از نو قد نداد. امّا القصّه: علی القاعده، چونان دیگر دانشجویان ساعی این مرز و بوم هفته ی نخستِ درس را دودَر نمودیم. و چه سرخوش بودیم ما!!! هفته ی آتی که مجدّداً به دانشسرا شدیم خبرمان آمد، اندکی از هم مکتبیانِ جوّ گرفته از خروس خوان آغازین روز به پای درس استاد نشسته و موجبات کسر نمره از الباقی را فراهم نموده اند تا از نخستین گام گربه را در ورودی حجله کشته و شمشیر را از رو بسته باشند. از وصف دوستان نقلی نیست که جملگی عصا قورت داده و افاده ای می نمودند. جمعاً در انجماد کامل به سر برده و وهم برشان داشته بود که یحتمل تخم دو زرده فرموده اند. وخیم تر از همه آن که حقیر، یکّه دانشجوی به غربت گرفتار آمده ی آن کلاس درس بوده و مابقی، بچّه های پایتخت نشین بودند و این خود برایم بس شاقّ بود. مخلص کلام این که برآشفته و با اوقاتی تلخ به ولایت بازگشتیم. ![]() الباقی را در ادامه ی مطلب رویت فرمائید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 2:37 AM توسط مریم |
|
|
درود ![]() به استحضار می رسانم برادر عزیزم هم به جمع وبلاگ نویسان اضافه شده و از دو روز پیش وبلاگ خودش را با نام "حرف های خط خطی" راه اندازی کرده است. ![]() به اونجا هم سر بزنید. ضرر نمی کنید!!! من هم ورودش را به جمع دوستان گُل وبلاگ نویس خوش آمد می گم. ![]() خوش باشید بدورد پی نوشت: لطفاً در مورد نوشته های خودم هم نظر بگذارید. خوشحال می شم. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:52 AM توسط مریم |
|
|
درود فی الواقع در عقب اطّلاع از قبولی در دانشگاه، علی الاتّصال به کاری مشغول بوده ایم، چنان که مجال مراجعه به دفتر خاطرات خویش نیز دست نیافت و در این مدّت تنها رویت گر دست نوشته های دوستان بوده ایم. و امّا الیوم، شرمسار از الطاف دوستان گران خویش، سعی در التیام درد وجدان خود نموده و به نگاشتن برگی دیگر از خاطرات مشغول گشتیم. یوم الجمعه، پانزدهم ماه به پایتخت شدیم من باب ثبت نام. خروس خوان اوّل هفته نیز در معیّت اخوی حاضر در خدمت نظام، راهی ِ راهی شدیم که پایان آن همچنان مستور است. در پی ایستادن در صفهای طویل و سلفیدن مبلغ خدا تومان و رفتن از این اتاق به آن اتاق، تنها ورقه ای عایدمان گشت حاوی شماره ای که قرار است مدّتی همه ی زندگیمان شود و چپ و راست نامه ی اعمالمان در آن ثبت گردد. مع الوصف عکسی هم در گوشه ی برگه به چشم می خورد که بس آشنا می نمود و پس از عقب و جلو بردن برگه، ملتفت شدیم با عرض شرمندگی عکس مربوط به خود حقیر است؛ لیک به جهت کشیده شدن از اطراف، اندکی نامفهوم گشته! بعد از ظهر نیز عزم خانه نمودیم... از آن جا که در شهر غریب مکانی جهت اتراق نداشتیم و دانشگاه نیز در پاسخ به درخواستهای این جماعت مفلوک (دانشجویان) کمال امتنان را داشته و " از ارائه ی تسهیلات معذور بود "، بر آن شدیم تا تنها روزهای مقرّر به غربت سفر کرده و الباقی را تنگ دل خانواده سپری نماییم. مع الوصف روزی از روزها مجدّداً به پایتخت شدیم از برای حصول جایی جهت اقامت. به ساختمانی شدیم که نعوذ باللّه نام پانسیون بر آن نهاده بودند، لیک به محض ورود، با مکانی روبرو شدیم به قاعده ی یک سوراخ موش، که خلق اللّه در آن گرد هم می لولیدند و از هر طرف که می رفتند به دیوار می خوردند. از پاکیزگی اسفناک آن جا نقلی نیست که چون تف سربالاست و حکماً مفلوک تر از "دانشجو" در این دیار، جماعتی یافت نگردد. عاقبت الامور عطای اتراق در آن شهر بی در و پیکر را به لقایش بخشیدیم و سریع السّیر به دیار خویش بازگشتیم.... و همچنان ایّام را می گذرانیم تا روز آغاز تحصیل گردد و دوباره بوی ماه مهر را با کیفی بر دوش استشمام کنیم. ![]() "یه هیزم شکن وقتی خسته می شه که تبرش کُند بشه نه این که هیزمش زیاد بشه؛ تبر ما انسانها باورهامونه نه آرزوهامون" خوش باشید بدورد پی نوشت 1: در این آمد و شدها سپاس بیکران خود را نثار دو تن از عزیزان خود می نمایم: - نخست اخوی بهتر از جانم که در تمام دقایق همراهیم نمود و حقیقتاً بدون او امور برایم دشوار بود. - و ندای گل که اوّل مهر ماه 14 اُمین سال دوستیمان را جشن می گیریم و او بود که شبهای غربت را در پناهش آرام گرفتم. پی نوشت 2: در شبهای قدر یکدیگر را از یاد نبریم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:25 PM توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 3:58 PM توسط مریم |
|
|
درود تصمیم بر آن شد که به دور هر چه غم و غصه است خیط قرمز کشیده و فارغ از دلهره ی آتی، همچنان به خوشگذرانی حالیه بپردازیم. مع الوصف دلمان نیز روشن گشته که مسئله ی پیشامد کرده هم گذرا خواهد بود و به لطف حضرت حق حل شدنی. و امّا.... الیوم در جبران ناخوشی ماضی، خبری وصول گشت که مایه ی مسرّت حقیر و اهل منزل شد؛ اعلان نمودند که خلق اللهِ منتظر می توانند به رویت نتیجه ی امتحانات خویش بپردازند، پرداختیم و ملتفت شدیم که بـــــــــــــــــله، فرموده اند می توانیم در دانشگاه به تحصیلات عالیه بپردازیم؛ لیک هزینه های گزاف دانشگاه آزاد کمی سنگ جلوی پایمان می اندازد که امیدواریم این نیز بگذرد.... ![]() دوستان بهتر از جانم را به شعر گونه ای بشارت داده بودیم برای پست عروسی خان داداش، که به جهت دلخوری از دست روزگار میّسر نگشته بود و بدقول شده بودیم، به همین جهت فی الفور به تحریر شعر پرداخته و خود را از مظّان اتهام دور نمودیم. آرزو داریم که دوستان از قرائت این متن آهنگین مشعوف شده و ما را از نظرات زیبایشان محروم نسازند. خوش باشید بدورد توضیح عکس: تصویر رویت شده، کیک فارغ التحصیلیمان در دانشسرای حکومتی است. پی نوشت 1: شعر را در این جا می توانید رویت فرمایید. پی نوشت 2: قانون کپی رایت رعایت شود لطفاً. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 7:40 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
دیدار سفر نوشته (گاهنوشت های یک مونای مهماندار) حرف های خط خطی یک وبلاگ کاملاً بی کلاس ستاره صبح لبخند خدا مرد بارونی ایران من |
|
RSS
|