![]() |
![]() |
|
| گاه نوشت های مریم |
|
به یاد خسرو شکیبایی عزیز که برای توصیفش کلام را نیازی نیست و یادش تا همیشه در خاطرمان جاودانه خواهد بود
![]() ![]() ![]() ![]() روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:0 AM توسط مریم |
|
|
روزی از روزهای هفته ی ماضیه، به مطبخ شده بودیم من باب طبخ قوت اهل منزل. به شدّت به کار و آواز!!! مشغول بوده و مطابق معمول، در تخیّلات (قرائت بفرمایید مهملات) لایزال مخیّله ی خویش نیز مغروق بودیم که به یکباره دورگوی سیّار* اینجانب بانگ برآورد. در وهله ی نخست از این که - هرچند کوتاه - عذری جهت گریز از این عمل شاقّه حاصل گشته بود خرسند شدیم؛ لیک از آن جا که مفلوک دیگری را برای جور کشی یافت نکردیم، لغات نامفهومی!!! زیر لبمان زمزمه کرده و در پی آن، فی الفور به پاسخگویی شخص معطّل در آن سوی سیم شتافتیم..... فرد مذکور، یار دیرینه، رفیق شفیق و همکلاسی اسبقمان بود که ایّامی را در سفر فرنگ در مصاحبتشان گذرانده بودیم. فی الواقع نام ایشان همواره یادآور روزگاری خوش است که در معیّت ایشان سپری گشته....... به مجرّد شنیدن صدا، برق شعف در چشمانمان درخشیدن گرفت و نیشمان تا بناگوش باز شد. پس از تعارفات معمول و من چطورم، تو خوبی و نقل خاطرات گذشته و شرح حالیه، همسفر پیشین فرمودند که در آتیه ای نزدیک مسافر خانه ی خدا خواهند بود و کنون نیز غرض از مزاحمت، وداع جهت عزیمت است. فی الواقع توصیف مسرّت حقیر در کلام نگنجد، مع الوصف، عمده خوشحالیمان به جهت آن بود که اینجانب بر این باورم، هر کس به خانه ی خدا مشرّف گردد حتمی در بارگاه حضرت حق، شأن و منزلتی متعالی دارد؛ البت سوای حاجیانی که وقت و بی وقت، حرام و حلال، طلبیده شده اند!!! فی الحال که این خطوط را تحریر می نمایم، حاجیه خانم آتی در طیّاره، راه به سوی مقدّس ترین نقطه ی علی الارض دارد و دل من نیز در این سفر در معیِتش پرواز می کند.... سفرش به سلامت خوش باشید بدورد * تو دیکشنری مقابل واژه ی telephone همین ترجمه را نوشته بود، خوب حتماً موبایل هم می شه دورگوی سیّار دیگه!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:3 AM توسط مریم |
|
|
درود عرضم به حضورتون که....... از وقتی که متحوّل شدم و کالیبر مبارک (دریچه ی تحتانی) را یه کم تنگ کردم، اتفّاقات خوب همچین هووووووی ریختن سرم. اوّل و در واقع شیرین تر از همه این شد که بعد از پیگیریهایی که انجام دادم (در اثر همون تنگ شدن دریچه) مشکل مدارکم توی اداره ی میراث برطرف شد (در واقع به این نتیجه رسیدیم که اصلاً مشکلی در کار نبوده و من را این همه مدّت سر دووندند). به دنبال اون یه ترجمه به دستم رسید که حدّاقل تا یه مدّت سر منو گرم می کنه و از اونجایی هم که متن در مورد زبانشناسی است می تونم یه چیزایی هم ازش یاد بگیرم. خدا را چه دیدید، یهو سال دیگه به سرم زد زبانشناسی امتحان بدم. حالا هم که متنو می خونم می بینم که اونقدرها هم که فکر می کردم رشته ی پیچیده ای نیست؛ یعنی تازه دارم می فهمم که خیلی هم جالبه ( تو رو خدا می بینید دچار چه تضاد شخصیتی شدم!!). قسمت خوب این اتفّاقات هم این بود که دیروز بعد از دو هفته غیبت دوباره رفتم کلاس سنتور و تونستم سمفونی شماره ی 666 مریم را بنوازم ( منظور همون شلم شورباهایی است که به جای نت می زنم)...... البتّه خوبتر از اون، این بود که موفّق شدم به جای دو جلسه غیبت، دو جلسه جبرانی بگیرم....بـــــــــــــــــله.......حالا هم منتظرم ببینم تا این کالیبر دوباره گشاد نشده قراره چه اتفاّقهای خوب دیگه ای رخ بده.... امشب مامان خانومم برامون سنگ تموم گذاشتند و چون می دونستند که می خواهیم دور هم جمع بشیم، برامون یه آش درست و حسابی پختند. خداییش خیلی زحمت کشیدند، امّا توی تمام لحظه ها می شد کاملاً واضح دید که با چه عشقی دارند کار می کنند. آخر شب وقتی دیدم که نه تنها لبهاش که چشمهاش هم دارند می خندند، یه نفس راحتی کشیدم و از این که بهونه ای برای شاد بودن براش فراهم شده بود خدا را شکر کردم.... امیدوارم که همه ی بچّه ها بتونند سالیان سال از این نعمتهای بزرگ بهره مند بشوند... ![]() روز مادر مبارک خوش باشیدبدرود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:38 AM توسط مریم |
|
|
درود دوش گذری داشتیم بر این تومار خاطرات و اسباب مشغولیّات که چممان افتاد به مورّخه ی سفرنامه و آه از نهاد برآوردیم، که وای بر ما، 15 روز از عمر گرانمایه سپری گشته و ما همچنان سرخوش، به سیر و سلوک در خزعبلات ذهن خویش غوطه وریم. فی الواقع در این نیم ماه دریغ از عملی که ماحصلش منفعتی در پی داشته باشد!!!!! در قرارمان دو نوبه کلاس مطربی مقرّر بوده که به لطف حقیر، عین دو نوبه منحل گشته و مانده ایم سرگردان که به چه حیلتی پول کلاسهای نرفته را زنده سازیم؛ قصد کرده بودیم با اداره ی سیر و سیاحت تماس بگیریم، که البت گرفتیم، لیک مسئول مربوطه در حجره ی خویش یافت نگشتند. حال برای قضای حاجت ترک محل نموده بودند، یا اقامه ی نماز، یا به دیدار دیگر مسئولین اداره مشرّف گشته بودند (صرفاً من باب تجدید دیدار)، اللّه اعلم..... و امّا...... الیوم، مغشوش از این همه سرگردانی و آشفته حالی، تصمیم جدّ گرفتیم برای بازیافتن نیروی از دست رفته و انجام کارهای عقب مانده. بدین منظور سپیده ی صبح (ساعت 11) شوخ از تن زدودیم و در عقب آن، فی الفور تماس گرفتیم با اداره ی سیر و سیاحت. لطف خدا شامل حال حقیر گشت و این نوبه، موفّق به تماس با شخص مفقوده شدیم. فرمودند گره از کارمان گشوده اند و تنها به دو قطعه عکس از اینجانب نیاز است (الحمدللّه). وه، که گمان نمی برم خبری خرّم تر از این یارای شاد نمودن دل ما را می داشت. بدین سان روزمان پر بار گشت و این خبر مسرت بخش را به فال نیک گرفتیم برای روزی که یحتمل در خاطرمان ثبت خواهد شد.... فی الحال نیز شادان و کیفور قصد نموده ایم تا به الباقی کارهای عقب مانده پرداخته و موجبات شادی خویش را فراهم آوریم..... که نیک فرموده اند: از تو حرکت، از خدا برکت. به راستی که روح و جسمم به همین اراده و حرکت نیازمند بود....... ![]() خوش باشید بدورد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 4:23 PM توسط مریم |
|
|
سفرنامه بدان جا رسید که از کلیسای سنت استپانوس دیدار نمودیم و .... در بازگشت از کلیسا، به کنار رود ارس رسیدیم. رویت جریان باشکوه "آراز" (یا "خان آراز" - همان ارس به زبان مردم کشور آذربایجان)، جماعت را بر آن داشت تا لحظاتی را در کنار رود سپری کرده و برای دقایقی رها از هر گونه فکر و خیال و دغدغه ی روزگار آتی گردند؛ لیک خوشی آب و هوا و سکوت فضا و شرشر آب و.... مساعدت نمود تا خان داداش و نوعروس، فارغ از همه جا، غرق در مذاکرات خویش گردند. شیطنت حقیر نیز گل نمود و به طرفة العینی لحظه را شکار نمودم. ![]() پس از آن، گروه به پرتاب سنگ به درون آب پرداختند و چنان علی الاتّصال این عمل را تکرار نمودند که بیمناک گشتیم، خدای نکرده مرز ایران و آذربایجان به مرزی خشکی بدل گردد. جمعیّت ذکور نیز زان پس با اشتیاق تام سنگها را نه به درون آب، که به آن سوی آن (خاک آذربایجان) پرتاب نمودند، چونان که گمان بردیم هر یک در مخیّله ی خویش آرش زمانه را تصوّر نموده است.... ![]() ![]() الباقی را در "ادامه مطلب" رویت فرمایید.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:20 AM توسط مریم |
|
|
(مؤخّره) علی القاعده ی اکثریّت ایرانیان و به جهت پاس داشت Ertehal days ، خروس خوان سه شنبه، اوّل تعطیلات، به جاده زده و از جلفا (اصفهان) به جلفا (تبریز) رهسپار گشتیم. روز اوّل: تعدّد اتولها در خیابان! (بیابان اسبق) چنان زیاده کرده بود که متحیّر ماندیم "حرم مطهر" چگونه این جماعت را در خود جای خواهد داد؛ عرق شرم بر پیشانی نشست و در دل فاتحه ای بر آن بزرگوار خوانده و واصل نمودیم، لیک از آن جا که همین جماعت را تا ابتدای جاده چالوس در معیّت خویش مشاهده نمودیم فرض بر این نهادیم که یحتمل مقرّر داشته اند مراسم را در شمال برپا دارند. فرسخ به فرسخ، آجانها و نظمیه چی ها به تردد اتولها نظارت داشته و علی العجاله سیاهه هایی نیز تحویل اوتلچی ها می دادند. در افکار خویش مغروق بودیم و می اندیشیدیم که چگونه است عدّه ای مفتخر به دریافت کاغذ گشته و ما بی نصیب مانده ایم که ملتفت شدیم ما نیز به دریافت نسخه ای از این اوراق نائل آمده ایم. کاغذی به دستمان دادند جریمه نام و امر فرمودند زین پس در طرق یک بانده با 140 رانندگی نفرماییم. فی الواقع ابوی گرامی بیدی نبودند که با این بادها بلرزند.... شب هنگام نیز در پی رانندگی در بارش شدید باران و خستگی مفرط جناب اتولچی و جماعت همراه، در مکانی به نام بستان آباد اتراق نمودیم.... روز دیّوم: در ادامه ی حرکت به سمت تبریز به مرغزاری خوش و خرّم رسیدیم؛ جماعت قصد نمودند ساعتی در آنجا آب و هوا تازه نمایند، لیک ضیق وقت موجب گشت تا تنها به گرفتن چند عکس بسنده نموده و بی فوت وقت به سوی مقصد راه بپیماییم. ![]() الباقی را در "ادامه مطلب" رویت فرمایید.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:18 PM توسط مریم |
|
|
غروب سه شنبه در التزام اخوی به منزل نوعروس شدیم از باب خوردن کنگر و انداختن لنگر. مقرر گشته بود به مناسبت قدوم اینجانب گاوی، گوسفندی ....... ذبح شود، لیک به جهت ضیق وقت میسّر نگردید. در اندرون مطبخ، نوعروس را مشاهده نمودیم، چارقد به کمر گره زده و به جدّ به طبخ اهتمام می ورزند، لکن دخول هر بنی بشری را به آن جا قدغن فرموده و مُصّر به خوراندن دستپخت خویش به الباقی می باشند. فی الواقع اصراری بس مبارک بود و ما ساعتی بعد به تناول دستپخت سرکار علیّه، نوعروس خانم مشرّف شدیم. مشاممان با بویی خوش و چشمانمان با طعامی ملوّن نوازش یافت، مع الوصف از طعم غذا هر چه گوییم کم گفته ایم که لغات را یارای چنین توصیفی نیست. به وقت خواب، به همراه باجی خانمِ نوعروس سعی نمودیم چشمان مبارک را برای لحظه ای بر هم نهیم، لیک میزان جفنگیات به حدّی بود که خواب را از چشمان ربود و ما تا اذان صبح و کمی آن طرف تر، به نقل خاطرات خوش دوران تحصیل در دانشسرای حکومتی و گله از روزگار کنونی و جیب خالی و وصال یار و آب حوض و پرنده ی روی هوا و غلوم و قربون و مژده و مژگان و .... پرداختیم و اللّه اعلم که نوعروسِ به خواب رفته، چقدر در دل، ما را مزّین به لغاتی که نباید فرمودند. روز بعد، باجی خانم قبول زحمت فرموده و در غیاب والده ی محترمه به طبخ غذا پرداختند تا جماعت گرسنه و بی خواب!!!! را شاد نمایند. الحق که این جماعت، جنتیک طبّاخانی زبردست بوده، چنان که فی الحال نیز هم چنان طعم مرغ بریان ایشان در کام است و آب از لب و لوچه مان آویزان می نماید. ........... ایّامی را در آن منزل سپری نمودیم سرشار از خوشی و شادمانی. هم سفره ی جماعتی بودیم که زبان در بیان صفا و محبّتشان قاصر می ماند و دل از بودن در کنارشان مسرور می گردد. دقایقی را در ذهنمان حک نمودیم که از یادآوریشان لبخند بر لبانمان می نشیند و ............ در انتظار تکرار آن دقایق، لحظه شماری می کنیم. خوش باشید و خوش باشند بدرود |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:45 AM توسط مریم |
|
|
فی الحال دست از دنیا شسته ایم و به کنجی فرو رفته ایم، که چرخ گردون با ما سر سازگاری نداشته و ساز مخالف کوک نموده است. و امّا شرح قصّه و غصّه: در عقب تحریر امتحانات متفرقه و اضطرابات مشروحه، صبر ایّوب طلب کردیم از حق تعالی تا گاه اعلام نتایج گردد. در ایّام مذکور به طرق مختلف سعی در مشغول نمودن خود نمودیم؛ ایّامی را به مطالعه ی کتب سپری نموده، گاهی به مطربی پرداخته و روزگاری را نیز در تخیّلات لایزال آتی گذراندیم. فی الواقع هیچ یک کارگر نیفتاد و ما همچنان سیر و سرکه ای در حال جوش در شکم خویش می یافتیم و آخر نیز معلوممان نشد که چرا هر روز، جوشهای صورتمان زیاده تر می گردد؟! سپیده ی دیروز وقت وصال بود؛ خبر رسید که چه نشسته اید، کارنامه ی اعمالتان در آمده. چرتکه انداختیم و حساب کردیم و امید مختصری به قبولی یافتیم. جمعی نیز در سرورمان شاد گشتند و لب به تبریک و شادباش گشودند. مع الوصف روزگار بیش از این بر وفق مراد نگشت و بخت از ما روی گردان شد..... فرموده بودند تعداد محصّلین ترفیع خواهد یافت، لیک هر چه دفترچه را زیر و زبر نمودیم تغییری ملتفتمان نشد. آه بر آوردیم که این امید واهی چیست به جوانان می دهند و با خود عهد نمودیم زین پس نامی از این رشته ی تحصیلی بر زبانمان جاری نگردد که این ره که ما می رویم به ترکستان است........ هرچند همچنان دست از لطف پروردگار نشسته ایم و امیدی در دلمان کور سو می زند که او رحمن و رحیم است. ![]() خوش باشید بدرود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 3:27 AM توسط مریم |
|
|
در هفته ی ماضیه، به قرار معهود به پایتخت شدیم از برای امتحانی که کم از امتحان الهی نداشت. در دروازه ی شهر خلایق را دیدم که کرور کرور به شهر وارد می گشتند چونان که گمشده ای در آن جا نهان دارند و به اندیشه فرو رفتم که چگونه است این شهر تا کنون نترکیده! بر سر هر کوی و برزن نظمیه چی هایی مقرر داشته بودند از برای هدایت اوتولها، مع الوصف کارآمدی حاصل نگشته بود. ![]() به رسم معمول، عزیزی از اقربا به پیشواز آمده بودند؛ پس از درود و تهیّت، در التزام ایشان به محلی عازم شدیم مملو از کتب و دانستم که گوهر مفقوده ی این جماعت مشتاق همین کتب الوان بوده؛ لیک از آن جا که هیچ کتابی باب طبع حقیر یافت نگردید خاطرمان مکدّر گشته و تنها به جهت آن که تحفه ای در بازگشت از سفر خود به همراه داشته باشم، سه کتاب از نویسنده هایی اجنبی خریداری نمودم. خروس خوان روز بعد با اتوبوسی BRT نام (جلّ الخالق!) به سوی حوزه ی امتحانی رهسپار گشتم. جماعت نسوان را دیدم در آن جا گرد آمده و مادرانی که در طواف این جماعت می گشتند و از قرآن و ادعیه هر چه که در بر داشتند بر آنان می خواندند و با فوت واصل می کردند؛ من نیز در غیاب والده ی محترمه همان کردم و بر خود فوت نمودم! غروب همان روز نیز آن دیار را به قصد آب و خاک خویش بدرود گفتم. دی، زادروز اخوی گرامی بود. بزمی داشتیم نه در حدّ بزم بزرگان، لیک از خلوص و صفا هیچ کم نداشت. مطربان می نواختند و آوازه خوان می خواند و الباقی چاپول می زدند. مع الوصف از حرکات موزون خبری نبود و ما در این همه طرب سرخوش بودیم.... خوش باشید بدرود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:55 AM توسط مریم |
|
|
درود به سلامتی کارت ورود به جلسمون هم وصول شد. امتحان هم صبح پنجشنبه است، ساعت هشت. (یک بار نشد من بخوام کنکور بدم، مجبور نباشم با خروسه بیدار شم). الآن هم کوله پشتیمو بستم که فردا عازم پاتخت بشم. کفشهایم کو؟....... ![]() اگه نمایشگاه کتاب بطلبه و خدا قسمت کنه، می خوام یه سری هم به اونجا بزنم. امیدوارم بتونم یه عالمه کتاب خوب گیر بیارم.......... تا بتونم از بین اونا به اندازه ی جیبم خرید کنم ((: خداییش کتاب خیلی گرونه. اونم از نوع اورژژژینالش!!! امّا بعید می دونم بتونم گیر بیارم؛ چون پارسال بچّه ها می گفتن همون اواسط نمایشگاه روی خیلی از کتابا اتیکت زده بودن: "فروخته شده". من نمی دونم اگه این کتابا فروخته شده بودن، پس چرا خریداراشون اونا را با خودشون نبرده بودن؟....... جدّیا، فکر کن...... حالا خوبه رزرو نکرده بودن!!!! ((: یه مسئله ی بغرنج دیگه هم پیش اومده؛ طبق دفترچه ی ثبت نام آزمون، قرار بوده کنکور ما تشریحی برگزار بشه، امّا حالا روی کارت ورود به جلسه نوشته شده: "نوع آزمون: تستی!". فکر می کنید این وسط چه اتفاقی ممکنه پیش اومده باشه؟ واقعاً این مسئولین دلسوز سازمان سنجش! (از بس که دل همه جوونا را می سوزونن) فکر نمی کنن، کسی که تمام گرامر را قورت داده تا بتونه درست جمله بندی کنه، می تونست ترجمه تطبیقی بخونه تا فِرت گزینه ی درست را از بین چهارگزینه انتخاب کنه؟ آخه اطّلاع رسانی غلط هم حدّی داره دیگه....... نه؟ صادقانه بگم من که نخوندم که دلم بسوزه، شاید این جوری برام بهتر هم باشه، امّا این کارا یه روز جواب داره.... باور کنید پی نوشت: برای ما کنکوریا دعا کنید......... گناه داریم به خدا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:37 AM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست |
| پیوندهای روزانه |
|
توصیف یک مادر از تولد فرزندش آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
یادداشتهای شخصی یک عاشق جهانگردی دیدار سفر نوشته (گاهنوشت های مونای مهماندار) ستاره صبح یک وبلاگ کاملاً بی کلاس اس ام اس جدید، جوک و آفلاین |
|
RSS
|